بوی بیست و یکم که به مشامم خورد هوای آمدن و به دنیا آمدن به سرم زد.
آن هم برای من که هنوز هم مطمئنم که هنوز متولد نشده ام !
ولی همان قدر هم مطمئنم که قرار است یک روز به دنیا بیایم...
به هر حال بیست ویکم هم آمد و فرصتی است برای دوستانی که آمدند و غر زدند که نیستی و...که باز هم غر بزنند!
در گیر بودم،در گیر خودم،ادبیاتم و ...عشق...
به هر حال از همه ی کسانی که لطف داشته اند....
شعر تازه گفته ام تولدم مبارک!
□
ببخش اگر نمی گویم :"کلاغ"
تا سنگت به سینه ام نخورد!
چه کسی گفت :"مترسک"
وقتی کلاغ ها یکی یکی از روی رودخانه پریدند،
و من خوابم گرفت...
نوک زبان من سنگ گیر کرده بود،
وقتی تف کردی
و دهن به دهن خواب هایم گشتی.
به خاطرت
توی دهان مترسکم زدم
سنگین تر از این حرف ها بود
_که می زدی_
چهل امی را هم شمردم
توی خواب مرده بود.
□
گفت:"بمیر"
تا باور کنم زنده ام
مردی که از روی کلاغ ها هم می پرید.
گفتم:
همه چیز خوابی است که پریده ام
گفتم:
"من" وجود ندارد
"تو " فقط چیزی برای گفتنی.
