تبليغاتX
عصیان

 

 

 

 

 

بوی بیست و یکم که به مشامم خورد هوای آمدن و به دنیا آمدن به سرم زد.

آن هم برای من که هنوز هم مطمئنم که هنوز متولد نشده ام !

ولی همان قدر هم مطمئنم که قرار است یک روز به دنیا بیایم...

به هر حال بیست ویکم هم آمد و فرصتی است برای دوستانی که آمدند و غر زدند که نیستی و...که باز هم غر بزنند!

در گیر بودم،در گیر خودم،ادبیاتم و ...عشق...

به هر حال از همه ی کسانی که لطف داشته اند....

شعر تازه گفته ام تولدم مبارک!

 

 

ببخش اگر نمی گویم :"کلاغ"

تا سنگت به سینه ام نخورد!

چه کسی گفت :"مترسک"

وقتی کلاغ ها یکی یکی از روی رودخانه پریدند،

و من خوابم گرفت...

 

نوک زبان من سنگ گیر کرده بود،

وقتی تف کردی

و دهن به دهن خواب هایم گشتی.

 

به خاطرت

توی دهان مترسکم زدم

سنگین تر از این حرف ها بود

_که می زدی_

 

 

چهل امی را هم شمردم

توی خواب مرده بود.

 

 

گفت:"بمیر"

تا باور کنم زنده ام

مردی که از روی کلاغ ها هم می پرید.

 

گفتم:

       همه چیز خوابی است که پریده ام

گفتم:

       "من" وجود ندارد

       "تو " فقط چیزی برای گفتنی.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط دیبا ناظمی  | 

و باد

همان سه حرف سبك بود

كه لاي سطر به سطر

موهاي تو

مي لغزيد

همان سه حرف سبك

كه سنگيني نگاه مرا

روي شانه هاي تو

مي وزيد

حالا

موهاي خط خطي ام را

از لابه لاي

انگشتان كاغذي ات

ننوشته رها كرده اي

و من

روسري ام

-         همان چند حرف بي سر و ته

را

با بغض هاي زير گلويم

گره زده ام

طوفاني روي شانه هاي تو برپاست

و تو حالا گيسوانت را

با شانه هاي ديگري

شانه مي زني !

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط دیبا ناظمی  |