
پشت سرت
دري بسته خواهد شد
كه چشم هاي من است
مرده به دنيا آمده ام
و شايد
در آغوش تو به گور شده باشم .
تباني لب هاي مان باورت نشود
جانت به لبم رسيده
« سكوت !»
لاي همين دري است كه نمي آيي
در
يا دار
چارچوب
يا چوبه
من روي پاشنه هاي تو ايستاده ام
و زير پايت
خالي خواهم شد
و نمي دانم
ردپايم آويزان كدام دار خواهد بود
وقتي سكوت
پاشنه ي در را
از جا مي كند
و تو ...
توي چشم هاي من چال مي شوي ،
چه فرقي خواهد كرد
در ...
روي كدام پاشنه چرخيده باشد ... ؟
